| وبلاگ | پيوند ها |
| مدرسه,دانشگاه, اجتماع |
من به مانند دو کارگاه قبلی به عنوان متخصص خارجی در کنفرانس شرکت می کردم روز قبل به تغییر بلیط گذشت. نام من به اشتباه رضا درج شده بود و فکر می کردم شاید رفتنم میسر نشود. آزانس ساعت سه و نیم رسید و به سمت فرودگاه رفتم. قبلا پرواز به بیشکک از ایران به صورت مستقیم و یا از طریق تهران صورت می گرفت ولی بعد از سقوط هواپیمای اجاره ای آسمان در قرقیزستان ظاهرا این پرواز که 3 ساعت طول می کشید قطع شده بود و ما باید ابتدا به استانبول می رفتیم و سپس دو باره بر می گشتیم و با پرواز از فراز گرچستان, آذربایجان, ازبکستان, دریای خزر نزدیک هشت ساعت پرواز می کردیم. ساعت 8 صیح به استانبول رسیدیم. دو گزینه داشتیم یکی این که تا موقع پرواز که ساعت 5.35 بود با خرج ترکیش ایرویزبه دیدن مناطق استانبول برویم و یا این که در هتل مستقر شویم. دوستان گزینه دوم را ترجیح دادند. راننده ما را به سوی هتل برد. روز یک شنبه بود و استانبول به گفته یکی از دوستان که قبلا به استانبول آمده بسیار خلوت بود. من به جای استراحت مزیت استفاده از اینترنت پرسرعت هتل را ترجیح دادم. ساعت یک به حسب قرار قبلی پیاده به سمت مناطق توریستی استانبول آمدیم. در بین راه شیرینی فروشی ها که به شکل زیبایی ویترین جلوی مغازه خود را آراسته بودند چشمک می زدند. به یاد ندارم که شیرینی فروشی ای در تهران با نمایشی چنین زیبا دیده باشم. نزدیک مسجد آبی و مسجد ایا صوفیه با انبوه توریست های اروپایی مواجه شدیم. هوا گرم بود.نزدیک یک ساعت راه سربالا را پیاده رفتیم. در برگشتن در قهوه خانه ای که کنار خیابان بود نشستیم و خستگی راه را با چای کمر باریک بسیار خوش طعمی کاهش دادیم. پس از برگشتن به سرعت وسایل خود را برداشتیم و به سمت فرودگاه رفتیم. بازدید امنیتی شدیدی انجام شد تا با جمع مسافران که اغلب خارجی بودند وارد هواپیما شدیم. مسافرت پنج ساعته خسته کننده شروع شد. چون کنار دوستان ننشسته بودم این خستگی بیشتر می شد. پس از پنج ساعت به فروشگاه بیشکک رسیدیم. ظاهرا کشور ها هر چه فقیر تر باشند میزان فساد آن ها بیشتر می شود. نوبت که به من رسید, خانمی از پشت پیشخوان سه پاسپورت دیگر را به مامور مربوطه داد و من که نوبتم بود بسیار معطل شدم تا کارم انجام شود. یاد سال گذشته و معطلی زیاد در فرودگاه تاجیکستان افتادم که باز هم همین ماجرا تکرار شده بود. ظاهرا این بار باید سکوت می کردم. چون نوبت قبل که اعتراض کردم مامور مربوطه موقعی که نوبت خروج من رسید کیف پولم را هم گشت و شروع به پرس و جوی بیهوده و اخذ حال کرد. ساعت اکنون چهار صبح بود و ما با نماینده آیسسکو که آمده بود عازم هتل شدیم تا ساعت 6 بیدار بودم و خوابم نمی برد. در بدو ورود خیابان ها کاملا تاریک بودند و درختان فراوان نظر ها را به سوی خود جلب می کرد. تاریکی خیابان باعث شده بود که ما فکر کنیم که هتل ما بیرون از شهر است حال آن که در روشنایی دریافتیم که در شهر قرار داریم شهری پر از درختان بلند که اطراف آن را کوهستان پر برف , احاطه کرده است. شهری با یک میلیون جمعیت.از نظر ما آرام و خلوت ولی از نظر ساکنان آن شلوغ و پر ترافیک.
به اندازه دو ساعت خوابیدم تا ساعت هشت و نیم در محل کارگاه باشیم. مکان کارگاه در مدرسه ای کاملا مجهز بود مدرسه الیمIlim. اغلب شرکت کنندگان دبیران همان مدرسه بودند که بسیار حرفه ای و با معلومات بودند. با ماشین های آخرین سیستمی که در بیرون مدرسه منتظر بجه ها بودند می شد حدس زد که چه طبقه ای از امکانات خاص این مدرسه بهره مند می شوند. شرکت کنندگان همه زن هستند, به جز روز اول که پروفسوری از دانشگاه شرکت داشت و به طنز گفت که آموزش و پرورش ما را زنان اشغال کرده اند, دیگر از جماعت مردان به جز تکنیسین اتاق کنترل دستگاه های مترجم کسی نبود. صبح من و مهندس امانی و یکی از قرقیز ها ارائه داشت. ظهر هم برای غذا به رستوران مدرسه رفتیم که بسیار تمیز بود و غذاهای آن شبیه به غذا های ایرانی. ساعت 4 با راننده یونسکو به دیدن شهر رفتیم. تا چشم کار می کند درخت های کهنسال در خیابان سر بر افراشته اند. حضور ترکیه در قرقیزستان چشمگیر است. علاوه بر دانشگاهی که تاسیس کرده است, مدارس خصوصی بسیار خوبی نیز در آن جا دایر کرده است. علاوه بر آن رستورانهای ترکی که نظیر آن را قبلا در تاجیکستان دیده بودم در این جا هست و بسیار مجلل تر از آن چه که در دوشنبه دیدم. کارمند یونسکو می گفت که ایرانیها سال گذشته رستورانی دایر کرده اند, ظاهرا یکی از نشانه های حضور فرهنگ کشوری در جایی دیگر باز کردن رستوران است که البته به نظر اصحاب مطالعات فرهنگی دقیقا جنبه فرهنگی دارد.
دوشنبه پایتخت تاجیکستان بیشتر به روستایی می ماند که بزرگ شده است و اکثر اهالی آن به سنت های روستایی وفادار بودند. در لباس پوشیدن, روابط دختر و پسر و ... ولی بیشکک چهره شهر های غربی را دارد و در خیابان کمتر از فرهنگ قرقیزی اثری دیدم. تبلیغات کالاها و نوع لباس های زنان و مردان در بیشکک کاملا نشان از جهان مدرن دارد. هیچ اثری از نشانه های مذهبی ندیدم. در استانبول که قدم می زدیم زنان محجبه و بانگ اذان که ظهر به گوش می رسید آشتی سنت و مدرنیته و همزیستی آن ها را می دیدی ولی در بیشکک چنین نیست. آن چه که در دوشنیه و بیشکک فراوان شنیدم و دیدم حسرت گذشته است. وقتی از دوران اتحاد جماهیر شوروی سخن می گویند از سطح بالای تعلیم و تربیت, مهد کودک های مدرن, موسیقی و مجسمه سازی و نقاشی و آن چه که نشان از فرهنگ داشت می رفت و اکثر معلمان و تحصیلکردگان , معلمان و روشنفکران دچار نوستالژی بودند. یاد گفته ای از آیزایا برلین در کتاب چهار گفتار درباره ی آزادی افتادم با این مضمون که بسیاری از مردم ترجیح می دهند که در زندان باشند ولی پابرهنه نباشند و کفش داشته باشند,نه آن که پا برهنه ولی آزادانه در خیابان راه بروند و هر چه می خواهند بگویند. در نزاع میان زیستن و آزادی , زمانه به نفع زیستن رای می دهد.
نوشته شده توسط admin در ساعت November 7, 2008 3:52 PM
|
درباره :: پروژه ها :: وبلاگ :: پايان نامه ها :: پيوند ها :: آثار :: سخنراني ها |
|
Copyright © 2005 Dr. Mohammad Attaran, |