October 7, 2008
عجب روز دلپذیری
شنبه صبح با برنامه ای مفصل به دانشگاه رفتم. چهار روز بود که به دلیل صف طولانی حقوقم را نگرفته بودم تا بانک خلوت بشود.
خوشبختانه بانک خلوت بود. در صفی کوتاه ایستادم و نوبت به من که رسید کارت سیبا را دادم و خواستم که پول بگیرم. کارمند بانک گفت که سویچ ها کار نمی کند. با نا امیدی به دانشکده رفتم. دکتر حسینی نژاد آمده بود و مقداری با او در باره کتابی که به تازگی مشغول خواندن آن است و او را سخت به خود مشغول کرده است, صحبت کردیم. ساعت 10 یکی از دانشجویان کارشناسی ارشد آمده بود و با او کمی در باره پایان نامه اش صحبت کردیم. حدود ساعت 11 تصمیم داشتم که به نشریه مدرسه فردا و بعد هم انتشارات مدرسه بروم و کار هایم را انجام دهم تا ساعت 5 که قرار بود در انجمن مطالعات برنامه درسی ایران نشستی محدود در باره نظرورزی در برنامه درسی داشته باشیم. قرار بود یک شنبه به بنگلادش برای برگزاری کارگاهی بروم. ولی هنوز خبری از بلیط نشده بود, با این که تمایلی نداشتم به دفتر منطقه ای آیسسکو زنگ زدم. بعد از یکی دو تلفن به من گفتند که ساعت 3 دفتر باشید که بعد از ظهر حرکت است. من یک دفعه شوکه شدم. تمام برنامه هایم را کنسل کردم و سریع به خانه آمدم. رفتم به بانک پول بگیرم برق رفته بود. به خانه برگشتم وسایلم را آماده کردم و با عجله نهارم را خوردم و با کمک وحید وسایلم را آماده کردم و به دفتر آیسسکو آمدم. به فرودگاه آمدیم و سوار هواپیمای قطری شدیم. ساعت 7 شب به قطر رسیدیم (ساعت 7 به وقت تهران حرکت کردیم) و الان نشسته ام تا ساعت 30/11 به سمت داکا پروازی هفت هشت ساعته را آغاز کنیم. ظاهرا ساعت 8 صبح به وقت داکا به پایتتخت بنگلادش خواهیم رسید. ساعت 10 شب به وقت قطر کار های اولیه پرواز را شروع کردند و سوار هواپیما شدیم. هواپیمای بویینگ تقریبا خالی بود و اغلب مسافران , بنگالی بودند. پس از خوردن شام به خواب عمیقی رفتم و تا صبح بیدار نشدم. پس از انجام تشریفات گمرکی که به نسبت کشور های توریست پذیر طولانی شد, وارد فرودگاه شدیم. در بدو ورود انبوه نظامیانی که با هواپیمایی دیگر آمده بودند و به سمتی روانه بودند جلب نظر می کرد. بعدا هم همه جا حضور نظامیان در شهر احساس می شد. دو نفر از دفتر ملی کمیسیون یونسکو به دنبال ما آمده بودند. از بدو ورود حجم شدید ترافیک, ماشین های بسیار فرسوده و کهنه جلب توجه می کرد. هر جا که نزدیک چهار راهی می ایستادیم, انبوه گدایان و با شکل های مختلف گرد ماشین حلقه می زدند. خیابان پر از دو چرخه هایی است که با کالسکه ای بر پشت مسافران را به این سو و آن سو می برند و باید با مهارت مواظب آن باشند که به ماشین ها نخورند. به این وسایل ریشکا می گویند. رانندگی در این جا بسیار عجیب و غریب است. هیچ قانونی مراعات نمی شود. برای من که کمتر از یک هفته است از کوالا لامپور برگشته ام. مردمی مسلمان با فاصله ای نه چندان زیاد در این سو و با فضایی کاملا متفاوت عجیب به نظر می رسد. کشوری که سالهاست اسیر کودتاست و اکنون حکومتی انتقالی آن را اداره می کند.
پس از این که در هتل بوچاری که قدیمی ترین هتل داکاست ولی بسیار تمیز و گران است, مستقر شدیم به سوی دفتر یونسکو روانه شدیم. دکتر محمود حسن به استقبال ما آمد. برنامه خوبی را آماده کرده بودند. بعد تعدادی از کارکنان دفتر که همه زن بودند به اتاقی آمدند و دکتر صدری برای آن ها مفصل صحبت کرد. دکتر که سابقه طولانی در رفت و آمد به این کشور ها دارد و اغلب در خارج از ایران به سر می برد, می گفت که که مردم این کشور بسیار مهربان هستند و کار ها را بسیار خوب انجام می دهند. سپس برای دیدن کارگاه های کامپیوتر به طبقه بالا با خانم ریچا پروین رفتیم. کارگاه های بسیار مجهزی داشتند. همزمان با ما فردی انگلیسی هم آمده بود و آزمایشگاه را می دید. نزدیک های ظهر برای ما غذایی را آوردند که همان نهار ما بود و به آن برنچ می گفتند . بعد از یک ساعت هم دوباره جوجه کباب بسیار تندی آوردند که با هر لقمه اش یک لیوان آب می خوردم و دکتر صدری هم چون نشسته بود و رد کردن غذا را بی احترامی می دانست, مجبور شدیم دو باره با وجود سیری غذا را بخوریم. در همین اثنا برق هم رفته بود و ما مجبور شدیم در گرمایی که عرق از همه جایمان سرازیر بود, غذا را بخوریم.
بعد از غذا به هتل آمدیم و دو ساعتی استراحت کردیم. حدود ساعت هفت و نیم برای خوردن غذا روانه منطقه دیپلماتیک داکا شدیم. راه که کوتاه بود شلوغ و پر ازدحام بود و ریشکا ها اجازه رفتن به کسی نمی دادند. تعداد ریشکا ها بسیار زیاد است و از ماشین ها تعدادشان بیشتر است. این جا بوق زدن مکرر جزء لوازم رانندگی است. تقریبا هیچ مقرراتی در زمینه رانندگی مراعات نمی شود. در راه با دکتر صحبت می کردیم. بحث های گوناگونی مطرح شد. از جمله عدم کارایی تحقیقات آموزشی و میزان تاثیر ناچیز , بلکه فاقد تاثیر آن ها در تصمیم گیری های آموزشی. من گفتم برخی از استادان ما تبدیل به مرده شور شده اند که برایشان فرق نمی کند چه مرده ای را می شویند , بلکه به فکر پولشان هستند. محقق اگر در کار پژوهش با مسئله درگیر نشود, حاصل تحقیق او به درد نمی خورد. مانند بسیاری از افراد که اکنون در سمینار ها مقاله ارائه می کنند و فقط به فکر امتیاز آن هستند . به هر حال الان آخر شب است و من اولین روزم را در بنگلادش گذراندم.امیدوارم که به سلامت به وطن و به نزد خانواده ام برگردم.
نوشته شده توسط admin در ساعت October 7, 2008 3:34 PM
نظرخواهی
نظر شما چيست؟