روز سه شنبه از صبح در نشستی در سازمان پژوهش و برنامه ریزی آموزش و پرورش شرکت کردم.
مقدمات این نشست را از دو ماه پیش مهیا کرده بودم. جلسه با ترکیبی از معلمان و استادان دانشگاه شکل گرفته بود. آقای عادل دور از بندر خمیر, آقای پهلو زاده از شهرستان آبدان بندر بوشهر و آقای میلاد افشین منش از تهران. دوستان معلم از سه مقطع ابتدایی, راهنمایی و دبیرستان دعوت شده بودند تا تجربه هایشان در باره فناوری اطلاعات و تعلیم و تربیت را در نشست "چالشهای نظام آموزش و پرورش در نظام برنامه ریزی درسی ایران" بیان کنند. البته از آقای افشین منش به دلیل این که با ایشان هماهنگی نشده بود نتوانستیم استفاده کنیم ولی چون شماره 7 نشریه رشد مدرسه فردا را که مصاحبه با ایشان در آن درج شده بود در نشست توزیع شد, به نحوی حضار در معرض ایده های ایشان قرار گرفتند. بعد از مقدمه ای که در باره گفتمان های موجود در باره نسبت فاوا و آموزش و پرورش ارائه کردم, دوستان معلم تجربه هایشان را گفتند که بسیار شنیدنی بود. سپس دکتر موسی پور در باره سواد اطلاعاتی صحبت کرد و بعد دکتر فاضلی از دانشگاه علامه طباطبایی در باره "چالشهای فرهنگی ورود فناوری اطلاعات در آموزش و پرورش صحبت کرد. بحث دکتر فاضلی با صحبت های دکتر موسی پور تضاد داشت و خود این تضاد را تصریح کرد. با گرمی و حرارت زیادی صحبت می کرد و می گفت که در باره این مطالب فکر زیادی کرده است. نزدیک ساعت 12 به دانشکده رفتم. ساعت یک بعد از ظهر با اکراه تمام در جلسه دفاعیه دانشجویی شرکت کردم که سخت از کارش ناراضی بودم و تنها در حالتی احساسی که مایل نبودم مجددا شهریه ای بپردازد. مجبور به پذیرش تقاضای او برای دفاع شدم. حس و حال حالت خودم را بعدا با حالت استادانی مقایسه کردم که دکتر ساکی عضو هیات علمی دانشگاه شیرازدر باره شان می گفت. او شرح می کرد که در دانشکده مهندسی دانشگاه شیراز برخی از استادان رشته مکانیک می آیند و همان آغاز کلاس به بچه ها می گویند, از کلاس شما تنها 30 درصد قبول می شوند و این کار را هم می کنند , بدون این که امتحانی گرفته باشند و البته این را مایه وجاهت خود می دانند. حال ما استادان علوم تربیتی با کمتری اشکی و آهی و .. کوتاه می آیم. تصورم این است که ما بیش از حد دچار انعطاف می شویم و کار خود را در مواردی در ذهن دانشجو از جدیت تهی می کنیم. به هر روی جلسه دفاعیه با خجالت تمام برگزار شد. خجالتی که دانشجو در آن خود را شریک نکرد و من ناراحت از این که چرا اسیر عواطف انسانی شده ام و حالا داوران طوري صحبت می کنند , گویی که من مشکل در راهنمایی داشته ام و من هم ناراحت از این که نمی توانم بگویم که این دانشجو هر بار که می آمد من مجبور بودم همان حرف های سابق را برای او تکرار کنم و دوباره کار او را بخوانم بی این که برای بار دیگر تاثیر داشته باشد. به هر حال به دانشجو تذکر دادم که سه ماه وقت دارد که کارش را تکمیل کند. نکته ای که لازم است در این جا بگویم این است که در دو سال اخیر تعداد دانشجویانی که دائما مشکلات خود را می گویند زیاد شده است. مثل این که دانشجویان مهارت تطابق با مشکلات را کسب نکرده اند یا این شگردی است که فکر می کنند کارساز تر است. به هر حال بعد از پایان کار داوری با ناراحتی تمام به دانشکده آمدم و بعد از گرفتن نامه هایم به فرودگاه آمدم. ساعت حرکت من به سمت شیراز ساعت 8 بود. من کمی زودتر آمدم تا از اینترنت بی سیم و پر سرعت فرودگاه برای کار هایم استفاده کنم . به محض این که به قسمت پرواز رفتم با عبارت قرمز " پرواز یک ساعت تاخیر دارد و در ساعت 21 انجام می شود, روبرو شدم. خوب گفتم جای شکرش باقی است که لااقل مشخص است که تاخیر چقدر است و پرواز کی انجام می شود. ساعت 20 شد و 21 و پرواز انجام نشد و معاون پوزش فرودگاه گفت که با عرض پوزش , پرواز تا اطلاع ثانوی انجام نمی شود. حالا بنشیند و کمی سبیل هایتان را از عصبانیت بجوید و هزار پرسش بی پاسخ در ذهن خود بیاورید. شارژ پنج ساعته باطری کامپیوتر هم تمام شد و دیگر نمی دانستم چه کاری انجام دهم. در سالن قدم می زدم و به قیافه های عصبانی و مستاصل نگاه می کردم.بالاخره ساعت 11 سوار هواپیما شدیم و تا 465 نفر مسافر هواپیما جابجا شوند مدتی نیز طول کشید. ساعت یک و نیم بعد از نیمه شب به مهمانسرای دانشگاه شیراز رسیدم. خسته و خواب آلود . صبح زود از خواب بیدار شدم. ساعت 9 در دانشکده علوم تربیتی و روانشناسی دانشگاه شیراز در دفتر دکتر مرزوقی مشغول گپ زدن شدیم. ساعت ده به تالار دکتر حسینی که محل برگزاری دفاعیه بود رفتیم. فرایند داوری در این دانشکده نکته های جالبی دارد که گفتن آن خالی از لطف نیست. ابتدا پایان نامه را بعد از این که کمیته داوران تایید کردند به یک استاد داخلی و خارجی می دهند. سپس داوران نظراتشان را می نویسند و برای کمیته استادان راهنما و دانشجویان می فرستند. دانشجو نظرات را اعمال می کند و در صورتی که آن ها را قبول نداشته باشد توضیح می دهد و این باعث می شود که رساله با حالت منقح تری به صحن داوری بیاید. من فکر می کردم که شاید نکته ای برای گفتن در باره رساله نباشد ولی دانشجو در ارائه خود بسیاری از مشکلات رساله را برای من آشکار کرد. نوبت که به من رسید من به دانشجو گفتم که جواب پرسش های من را یک به یک بدهد. این کار به این دلیل بود که دانشجوی دیگری در همین دانشکده بعد از این که من ایرادات خود را مطرح کردم. به هیج یک از پرسش های من پاسخ نداد و عاقبت نمره عالی هم گرفت. این هم از مشکلات داوری رساله ها که شما وقتی نمره دانشجویی را که از رساله اش ایرادات فراوان گرفته شده است , عالی می دهید از این به بعد درجه خوب به کسی نمی توان داد و درجه خوب و بسیار خوب به منزله رد رساله دانشجویان تلقی می شود. جلسه بسیار خوب و وزین برگزار شد. آغاز جلسه با قرآن و سرود ملی بود و سپس دانشجو گزارش خود را ارائه کرد و در نهایت هم داوران و کمیته استادان راهنما شروع به بیان نظرات خود کردند. در پایان هم متن سوگند نامه ای را که با آیه قرآن شروع می شد و دانشجو در خواندن آن دچار مشکل شد, دانشجو خواند. نکته خوبی را دکتر ساکی عضو محترم هیات علمی دانشگاه شیراز در پی ایرادات داوارن مطرح کرد که در مورد این دانشجو و بسیاری از دانشجویان صدق می کرد و آن بحث residency یا اقامت دانشجو در دانشکده بود. ایشان مثال از حوزه های علمیه می زد که به دلیل همجوار بودن دانشجو و استاد و دیدار هرروزه یکدیگر , ثمره کار بسیار متفاوت از کار دانشجوی دکتری است که وقتی رساله اش تصویب شد به قول دکتر مرزوقی استاد راهنمای رساله گریز پاست و بسیاری بحث ها با او به صورت تلفنی انجام می شود. شنیده ام که در دانشکده ریاضی دانشگاه شهید بهشتی دانشجویان دکتری کارت می زنند و ساعات حضور آن ها کنترل می شود. من بعد از راهنمایی دو رساله دکتری به این مسئله متوجه شدم و اکنون در رساله ای که دانشجوی من خانه اش نزدیک دانشکده است و هر روز در دانشکده است ثمره آن را می بینم. برخی از آن ها عبارتند از:
- ارائه سه مقاله علمی در دو کنفرانس داخلی و یک کنفرانس خارجی
- نگارش سه مقاله علمی – پژوهشی که یکی از آن ها تصویب شده است و دو دیگر در فرایند داوری قرار گرفته است.
این همجواری برای خود من بسیار مغتنم بوده است و بسیاری از گفت و گو هایی که داشته ایم برای خود من مفید بوده است.
ولی دانشجویانی که به شهر و دیار خود رفته اند و یا فرصت گفت و گو با استاد خود را نداشته اند, رساله های چندان موجهی را ارائه نکرده اند. به هر روی جلسه دفاعیه با وزانت بسیار برگزار شد. در حین دفاع دانشجو من داشتم نکته های اصلی در فرایند داوری در دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی را می نوشتم که دکتر شمشیری عضو هیات علمی دانشکده به من گفت که یک نکته را یادت رفته که من آخر سر به تو می گویم. وقتی به اتفاق گروه داوران برای صرف غذا به رستورانی بیرون دانشکده رفتیم , گفت این همان نکته آخر است که در این جا عرف شده است که دانشجویان دکتری پس از دفاع ناهار می دهند.
عصر به حافظیه رفتم. بر سر قبر عارف بزرگ شیراز که مرا مفتون خود کرده است. دو بار دیوان او را خوانده ام و هر بار که آن را می خوانم حدیث عشق مکرری است که کهنه نمی شود. در اصلی را بسته بودند و در حال تعمیر بودند. از در کوچه به منزلگه عاشقان وارد شدم. به حافظ سلامی گفتم و فاتحه ای خواندم و دیوان او را از کتاب فروشي داخل حافظیه خریدم و از انفاس قدسی او مددی جستم. خدای من, وعده های حافظ مرا از خود بیخود کرده است, کی وعده او سرانجام می گیرد و غصه ها به پایان می رسد. مرا مددی کن و از آن شراب طهور که عاشقان واله تو نوشیده اند, سیراب کن.
بعد از حافظیه کمی به قول انگلیسی زبان ها کمی ویندوز شاپینگ کردم و سپس به فرودگاه شیراز آمدم تا در انتظار پرنده آهنی باشم که قرار است مرا با دیگران به پایتخت بیفکند.
نوشته شده توسط admin در ساعت February 28, 2008 1:19 AM