وبلاگ پيوند ها   

سخنراني ها    

آثار      

درباره      

عكس ها       

خانه       

مدرسه,دانشگاه, اجتماع

January 30, 2008
معلمان نجیب سرزمین من
عادل دور نویسنده وبلاگ "آقا معلم" در آخرین یادداشت خود , خاطره ای از دوست معلمی را نقل کرده است که برای من بسیار آموزنده و درس آموز بود و حکایت زیبایی است از نجابت و فداکاری معلمان سرزمین من. آقا معلم واقعی

امروز يه همايش بود.....

همايش معلّمين و مديران ابتدايي .............. مدير كل دفتر آموزش ابتدايي اومده بود......

حرف هاي زيبايي زد......... ( هرچند چندان ربطي به آموزش ابتدايي نداشت و چندان تخصصي نبود!)

اما ديدم همه راضي هستند و چندان گله اي از معلمان نشنيدم....... شايد هم .............. بماند!

بگذريم

خوبيش اين بود كه همكاران  و دوستان زيادي رو ديدم .............

امروز مي خوام از ميان اين معلمين ابتدايي يه معلم واقعي و يه انسان واقعي را ( البته از ديدگاه من) بهتون معرفي كنم.

تو دبيرستان همكلاس بوديم.... زرنگ كلاس بود............ بابا هم نداشت... به رحمت خدا رفته بود ....مدت ها قبل....

هر فرصتي پيش مي اومد كار مي كرد.... كار كارگري ( بنايي ) تا بستان ها كه كامل كار مي كرد...

نمي دونم اون موقع با چه مشكلاتي رو برو بودند اما مي دونم كه زندگي سختي رو داشتند.

اما هميشه شاد بود........ شاد و خندان .... هنوز هم همينطوره....

نه اين كه ظاهر رو حفظ كنه ... نه........ از ته دل شاد بود........... خنده هاش همه رو مي خندونيد.

بعد از مدرسه گوسفنداي خودشون و يكي از نزديكانشون كه پير مردي نابينا بود به صحرا مي برد....

من با هاش دوست نبودم اما ازش خوشم ميومد.......... دليلش هم اين بود كه با همه مهربان بود.... دست تقدير من اون با هم دانش سرا قبول شديم و آشناييمون به دوستي بدل شد......

يه شب تو دانش سرا خواب عجيبي ديدم............

خواب ديدم كنار راه پله خوابگاه مي خواستم برم بالا كه اون رسيد و يه مبلغي پول بهش دادم!

...

صبح كه از خواب بيدار شدم خوابم رو يادم بود... اما نديدمش كه براش تعريف كنم...

ظهر دقيقا همون صحنه پيش روم ظاهر شد و اتفاق افتاد!

از تعجب هاج و واج مونده بودم جريان رو بهش گفتم و مبلغ رو بهش دادم!.....

اونم نا چارا قبول كرد...... البته تو لنگه اون هميشه صرفه جويي مي كرد و حقوق دانشسرا رو پس انداز مي كرد اما من هميشه پول كم داشتم و حتي گاهي ازش قرض هم مي گرفتم!

اما بالاخره حكمت اون خواب رو نفهميدم! بگذريم....

دانشسرا كه تموم شد من يه درس افتادم! ( البته به علت غيبت)

و ابوطالب قبول شد.... درسته اسمش ابو طالب هست...

وقتي قبول شد رديف استخدامي گرفت فقط مي تونست بره جاسك و بشاگرد و جاسك رو انتخاب كرد

اما من خوش شانسي آوردم و رديف لنگه گيرم اومد... چون بعدا قبول شدم!

9 سال جاسك بود........... تو روستاهاي دور افتاده جاسك..... روستاهايي بسيار محروم

با جاهاي وحشتناك...... مي گفت صبح كه بيدار مي شديم خونمون رفته بود زير شن!

وبايد با بيل خونه رو از زير شن روان در مي آورديم!

خبري از برق و آب  و راه و تلفن نبود!

فقط يه چشمه آب شور...... يا آب بركه....

بعد از 9 سال انتقالي گرفت و اومد منطقه خمير....

اما باز هم دورترين روستاها رو انتخاب كرد...............و با موتور سيكلت رفت و آمد مي كرد...

تا اين كه امسال زن و بچه اش رو هم برده روستا.......

 

 

آقاي ابو طالب در خواه الان مدير آموزگار دبستان هجرت محمد آباد است و با سيزده سال سابقه در يكي از دور ترين روستا ها داره تدريس و زندگي مي كنه........

..............

امروز اين همه راه رو عبوري اومده بود تا تو همايش حاضر باشه..........

به همراهش زنگ زدم تا چند تاسئوال از بكنم......... خدا خدا مي كردم دسترس نباشه!  آخه در دسترس بودنش به منزله ي نرسيدنش به روستا بود......... خوشبختانه در دسترس نبود.....

........

نوشته شده توسط admin در ساعت January 30, 2008 1:44 AM

ساير بخش ها

پست الکترونيک | RDF | XML

جستجو در سايت

نوشته‌هاي اخير
تاملی بر روش تدریس
اطلاع
معرفی یک مقاله
پایان یک حکایت
قطار زمان
ترجمه دانشجویی
عمومی گرایی و تخصص گرایی
آن چه آموختم
ماه کنفرانس: کویت, اهواز, تهران
لذت بی زمانی

لينك ها


آمار

درباره :: پروژه ها :: وبلاگ :: پايان نامه ها :: پيوند ها :: آثار :: سخنراني ها

Copyright © 2005 Dr. Mohammad Attaran,
 All rights reserved.